يه دنيا دلتنگي
سلام اميرحسين عزيزم خوبي ؟الان دوشبه كه كلا هوا بارونيه و خيلي هواي خوبي شده سرد هم شده امروز عروسيه خاله سوديه و من نرفتم به يه سري دلايل خيلي دلم ميخواست اونجا باشم خيلي اما بابايي دوست نداره منم وقتي ديدم دوست نداره اصلا اصراري نكردم و همش تو دل خودم ريختم فكر كن تو هم تو عروسيه خاله ات نيستياما خوب اشكال نداره همه اش رو ميسپارم دست زمان و فراموش ميكنم اين روز رو اما دلم خيلي گرفته خيلي خيلي خيلي اگه خواهر خودش بود من بهش ميگفتم نبايد بري گوش ميكرد به حرفم؟جوابش يه نه گنده اس هيچ وقت همچين كاري نميكرد تازه الان من كلا بدهكارم ديروز با بابايي يه دعواي اساسي و بزرگي شدم دلم ميخواد يه چند مدتيه پيشم نباشه از بس گريه كردم چشام باز نميشه من الان يكساله كه پامو بوشهر نزاشتم و همچنان هم داره جلوم و ميگيره و نميزاره برم بوشهر دلايلش مفصله حوصله توضيح دادنش ندارم اما خوب خدايا ايقدر عذابم نده نابودم كن تا همه چي تموم شه بچه هام هم ميسپارم به خودت فكر كن همه اقوام اونجا دور هم جمع شدن اضافه هه من بودم


يه دنيا دلتنگي
